Beauty of Math!

نوشته شده توسط aliarjmandi مورخه ۱۳۸۹/۸/۱۴ در ساعت 21:32

Absolutely amazing!
Beauty of Math!


1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321


1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111


9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

Brilliant, isn't it?


And look at this symmetry:

1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111=12345678987654321





Now, take a look at this...

 




From a strictly mathematical viewpoint,

What Equals to 100%?

What does it mean to give MORE than 100%?



Ever wonder about those people who say they are giving more than 100%...

We have all been in situations where someone wants you to

GIVE OVER 100%.

How about ACHIEVING 101%?

What equals to 100% in life?


Here's a little mathematical formula that might help answering these questions:


If:

A B C D E F G H I J K L M N O P Q
R S T U V W X Y Z

Is represented as:

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26



It is

H-A-R-D-W-O-R- K


8+1+18+4+2 3+15+18+11 = 98%


And


K-N-O-W-L-E-D-G-E


11+14+15+23+12+5+4+7+5 = 96%


But

A-T-T-I-T-U-D-E

1+20+20+9+20+21+4+5 = 100%


AND

L-O-V-E-O-F-G-O-D


12+15+22+5+15+6+7+15+4 = 101%


Therefore, one can conclude with mathematical certainty that:

While Hard Work and Knowledge will get you close and Attitude will get you there...

It's the Love of God
that will put you over the top!!!

کلمات کلیدی :

فقر

نوشته شده توسط aliarjmandi مورخه ۱۳۸۹/۸/۱۴ در ساعت 21:28

فقر


ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

 

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

 

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

                 

   فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

 

 

                  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

کلمات کلیدی :

یادت باشد که خدا همین نزدیکیهاست ...

نوشته شده توسط aliarjmandi مورخه ۱۳۸۹/۶/۲۸ در ساعت 22:50

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد دختر كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد.

وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.

زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال دخترش هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.

زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.

هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: خدايا كمكم كن!

در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه  مرد ترسيد و با خودش گفت: خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: خانم، مشكلي پيش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.

مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!

زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: خدايا متشكرم!

سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!!!

خدا براي كمك به زن يك دزد فرستاده بود، آن هم يك دزد حرفه اي!

زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود...

فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود... 

کلمات کلیدی :

Powered by BlogEngine.NET 1.5.0.7
Theme by Mads Kristensen

درباره نویسنده

من علی ارجمندی هستم . کارشناس رایانه ، کارمند بخش شبکه شرکت ایریسا و  مشاور رتبه سه سازمان نظام صنفی کشور . توی این وبلاگ سعی کردم تجربیات خودم رو با دیگران به اشتراک بگذارم . امیدوارم از مطالب این سایت استفاده کنید . لطفاً من رو از نظراتتون مطلع کنید

yahoo messanger : aliarjmandi

company mail : a.arjmandi@irisaco.com

ali@arjmandi.com

با تشکر

سایر صفحات

Calendar

<<  February 2012  >>
MoTuWeThFrSaSu
303112345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728291234
567891011

View posts in large calendar
Locations of visitors to this page